صداي بي صدا
|
دوباره مينويسمت، بدون اينکه بشمرم به ناخود آگاه خودم، سري دوباره ميزني چه ساده ميرسم به تو، هميشه زود باورم ترانهساز من شدي، پر از اميد و آرزو چه ساده ميبري منو، به انتهاي دفترم به داد واژهها برس، که عاميانهتر بِشَن صداي بيصداي من، هميشه خوب نازنين |
دستهايم را که ميگيري...
دستهايم را که ميگيري...
حجم نوازش لبريز ميشود!
گويي تمام رزهاي زرد باغها
با دستهاي بي دريغ تو
براي من
چيده ميشوند
و قلب من
پرنده اي ميشود
به پاکي بيکران نگاهت
پر ميکشد...
و در آن وسعت بي انتها
در خاکستري اندوه ابرها
گم ميشود
دستهايم را که ميگيري...
نگاهم
اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور
در آبي فضا رها ميشوند
و بغض گريه ها
از شنيدن نفس زدنهاي روح
زير هجوم آوار سرنوشت
بي صدا شکسته ميشود...
دستهايم را که ميگيري...
عبور تلخ زمان را
ديگر
نميخواهم که باور کنم.....!
من ، تو ، شوق رسيدن!
مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!

و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!
در ابتدای بهار
پرده ها را، مي گويم، پس بزن، ببين چگونه چون حلزون، با تني خيس
از برگي به برگي ديگر مي خزم، و به جست و جوي آغوش، آسمان تو
عشق عشق، پرنده مي نويسم، در ابتداي بهار، در آستان نام سبز تو.
حالا بخواب، مي گويد، تا بنگري چگونه چون سرو، يا مثل تاکي مست
سايه انداخته ام بر تو، با هفت آسمان، آغوش، و دو خوشه ي انگور .
زمستان پراحساس
با من سخن بگو
براي آنکه ديده ام
لبخند پريده رنگت را
زخم هاي پنهانت را
چه دور از خانه، مي داني که تنها نيستي؟
امشب بيارام
اي نور دلپذير تابستاني
ديروزهاي تکه پاره،
گذشته چه دوردست است
و زمان چه به سرعت مي گذرد
چه گذارست زندگي
آن لحظه هاي تباه شده هرگز باز نخواهند گشت
و ما هرگز هيچ چيز را احساس نخواهيم کرد
در وراي روياهاي من
هميشه همراه من
به درخشش در مي آيي ناگهان
در مقابل چشمانم
اي آه آخرين رو به خاموشي
اما خورشيد هماره طلوع خواهد کرد
و زخم ها خشک خواهند شد
از آنچه در حال آمدن است، رويا تازه در آغاز است
و چه زمان نادرستي را براي لبخند برگزيدم
چه گذراست زندگي
آن لحظه هاي تباه شده باز نخواهند گشت
و ما هرگز هيچ چيز را احساس نخواهيم کرد
عدم
زماني جايي از اشتقاق خواندم....
از ريشه يابي« آدم که از عدم»* مي آيد...
و «ياءس از سعي »*
و به دنبال ريشه خودم گشتم
و به دنبال ريشه تو نيز...
دانستم که من از حقيقت ماندن مي آيد و
تو
از توهم عبور...
آنگونه که زن از زنده شدن
و
مرد از مردن....
و عشق
از سوختن و دم نياوردن..
باز هم تو ...
که ريشه عشق را هم
از دست پاچگي نام تو
گم کردم
گم......
نگاه
نگاه عاشقانه ات را پنهان كن
در شرم زار نفس
دم به دم ...
عشق را توقيف كرده اند.
هذيان يله بودن دشنه ايست
- بر قلب ناپاك.
حتي اگر تقدير را چاره باشد
تخدير را چه كني؟
كه تو از درون ويران شده اي
تو آن ميكده بودي
كه اكنون، در مرز كسالت
هنوز را
به روز مي كني.
جامت رنگ باخته
و صدايت نيز.
اما دلت
در اين واپسين لحظه
آخرين نگاه
- خواب شيرين مي بيند.
نگاه عاشقانه ات را پنهان كن
بگذار نوشكفته گل در باغ جوانه زند.
تو خفاشي
تو ...
تو چونان نقش زيبا بر كاشي
مرده اي اما
دلت زيباست
خاطرت زيباست.
نگاه عاشقانه ات را پنهان كن.
پنجره پژمرد از گريه
آه،
چه بيرحمانه فرسودم.
من آخر جوان زيباي شهر بودم.
در اين غربت
در اين شبها
پژمردم.
اينك،
تنها به انديشه او
دم به دم مي نهم
- تا يك دم
بر او گويم از هر چه گذشت و مي گذرد.
توانم نيست
تابم نيست.
مي دانم.
اين دست
آن ناجوانمرد
گل نشكفته باغ را نيز روزي
پژمرده خواهد ساخت.
خواهد كشت.
مي توانستم فريادي باشم
در برابر مرگ،
ولي حتي،
نمي توانم ناله اي باشم
براي درد.
آه، چه بيرحمانه فرسودم.
نگاه عاشقانه ام اما
دلم اما
در روياي شيرينيست.
توانم نيست
تابم نيست
من چه بيرحمم اگر اين خواب را
از كودك كمسال چشمانم بگيرم.
نگاه عاشقانه ام را پنهان خواهم ساخت.
من چه بي شرمم اگر اين چشم را
در صندوق مگذارم.
اين چشم را فراموش خواهم كرد.
آه، چه بي رحمانه پژمردم.
مُردم.
نخواهم مرد
مي آيم دل سنگينت را بنوشم
مي آيم تا ديگر شانه هايت را نبوسم
و جا پايت را جنگل شمع بکارم
مي آيم تا بر لختي سينه ات ببينم
نقش زخم هاي مرا نکنده باشي
با برف مي آيم
تا بر شانه هاي تو مصلوب شوم
تا بر فرق تو خيزاب هاي اردن باشم.
مي روم اما نخواهم مرد
تا ننوشانمت واپسين رمق جامم را
نخواهم مرد
اي ذکر تماشايي!
مي روم کوچه ات را پس دهم
بليت بخت آزمايي را پس دهم
من را پس دهم
هي نگاه کن:
تنهايي من هميشه ميرود
ميرود...
زندگي و مرگ:سفر در صفر است
و از نها تا لا
خدا بر رحمت خود بي رحم خواهد ماند.
خاکستر اشراق را هم ققنوسي نخواهد بود
وقتي به تو شبيه کرده مرا
اين عدم تشابه من با ممکنات
اين لا محال که تو در سال ثالث ناپديد شوي
تا من سهراب تو باشم
عاشق ميمانم اما عشق را هم نمي خواهم
عاشق مي مانم اما نخواهم مرد
تا اين شعر را تمام نکنم
اين تمنا را
نخواهم مرد
تا معجزه ام را نيافريده باشم.
خيال من!
من خيال مي كنم
پس من هنوز هستم
قدم بدين وادي نهادن نيز سخت است ، آن زمان كه علف هاي هرز تيرگي
چنبر مي زند بر بالهاي پرواز كه بر همه وجودت
براستي گذشتن از مرز واقعيت و قدم بدين سراي نهادن نيز توان مي خواهد
آري ردپاي روياها نيز ديگر روي به سوي خانه ابليس دارد و مدام صداي
كوبش پتك هاي درد را بر جاي جاي تن خسته ات احساس مي كني ، و اندك
روزنه اي مي خواهي براي جستن ، شايد تنها براي يك تنفس خالي از درد
و قلمرو خيال تنها سراي رهيدن است ، جبين بر جيب خيال مي گذاري و تمنا
داري اين بودن تسلسل يابد ، آخر بيداري بي دليل به چه كار آيدت...
آخر چه شده ست كه هر چه شيريني ست در هواي اين ديار و آنچه تلخي ست
در رجعتت به واقعيت زندگي...
شميم وصل را نيز بايد تنها در اين ديار بوئيد و دريغ و صد افسوس كه دمي بالا
نمي آيد و فرو نمي رود جز با دم هجر...
آخ كه كوير كور اين همه گلايه پايان يافتني نيست...
در خيالم زندگي ميكنم و در زندگيم خيال ، يك پا به راه خيال بر مي دارم و يك پا
به انتظار خيال...
در خيالم شفافيت دلهاي شيشه اي از شبنم ديدگان جاريست ، چشم ها بازتاب آينه
دل اند ، آخر آنجا هيچ غباري بر آينه دلي نقش نبسته كه شفافيت دل را با خود ببلعد...
در خيالم آنچه مصلوب چليپاست دلتنگي درياست، آخر در خيالم وجود دريا سرشار
از آبي بودن است نه ابهام رفتن...
در خيالم هميشه كودكم، هنوز با زبان پاكي كودكانه سخن مي گويم، ساده و بي آلايش..
در خيالم كلاغ قصه ها هميشه به خانه اش مي رسد ، آخر ديگر در پيچ و تاب بيرا هه هاي
هموارتر از راه خانه اسير نيست...
در خيالم جهان قطره اي مي شود و غرق در درياي دلم...
در خيالم بالهاي زيباي پروانه ديگر در اتش شمع خاكستر نمي شود و گل از براي بلبل
آوازها سر مي دهد، آخر آنجا عاشقان معشوق معشوق و معشوقان عاشق عاشق خويش اند
و اين است معناي عشق...
كاش مي شد حجم زندگي در وسعت خيال لحظه اي جان مي گرفت، آنوقت شايد تيرگي
همه تلخيها به روشني همه شيرينيها بدل مي شد...
آما آنچه هست فاصله است ميان خيال و واقعيت...
ولي مي داني ما و خيالهامان واقعي هستيم، مگر نه ؟
چراهايی بزرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا انسان هر گاه دور از غوغاي روز مرگي و برتر از ابتذال زيستن به خود و به اين دنيا مي انديشد و در تامل هاي عميق ميگردد بر دلش درد پنجه مي افكند وسايه غمي ناشناس بر جانش مي افتد دور از نشاط و شعف در تنهايي اندوهگين خويش مي نشيند سر به دو دست مي گيرد نم اشكي و با خود گفتگويي دارد و بر خلاف ،هر چه به روز مرگي و ابتذال جهاني نزديكتر ميشود به پايكوبي و دست افشاني و شوق و شعفهاي كودكانه و گنجشك وار بيشتر رو ميكند؟ چرا همواره عمق و تعالي حال و روح و انديشه و هنر اندوه و حمق و پستي و ابتذال با شادي تو ام است ؟چرا از روزگار ارسطو قاعده بر اين است كه در هنر هر چه عميق است و جدي غمناك است و هر چه سطحي و مبتذل خنده اور و شاد؟چراانسانها و هر كه انسان تر بيشتر، به عمد در طلب اثار غم اور هنري اند و دوست دار اندوه ؟
مگر نه اين است كه اندوه تجلي روح است كه چون بر تر وآگاه تراست ، تنگي و تنگدستي جهان را بيشتر احساس كرده است؟ چرا مستي و بيخودي را دوست مي دارند؟مگر نه اين است كه پيوندهاي بسيار آنان با آنچه زيستن اقتضا ميكند ، مي گسلد و بار سنگين هستي از دوش روح مي افتد ، فشار خفقان آور و ملالت بار ”بودن“ سبك مي شود تنها در اين لحظات بي وزني است كه ياد تلخ غربت فراموش مي شود و چهره زنده ”هستن“ از پيش چشم محو مي گردد؟ چرا روحهاي بلند و دلهاي عميق اندوه پاييز ،سكوت و غروب را دوست تر مي دارند؟ مگر نه اينست كه خود را به مرز پايان اين عالم نزديكتر احساس مي كنند؟
ستاره زيبای من

I always thought our kind of
relationship only existed in
our dreams....
Now I have found out our
kind of relationship is
even better than our dreams
and the love that I have
discovered is all for
you....
You Have Never Known
I have watched you as you slept
In the newest part of day
I have knelt beside your bed
Gently kissed you as you lay
I have watched you as you slept
And kept the dark at bay
And as you cried out in your sleep
I've brushed the tears away
I've watched you as you dream
As the night became the dawn
As the dew was kissing the rose
I have touched your face and gone
I have loved you for a time
I have wished you were my own
I have watched you as you slept
And you have never known..........
